- چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵
- ۱۲:۵۶
برای این که اهمیت پندار را درک کنید بگذارید داستانی برای شما نقل کنم
گویند حکیمی بود و او را شاگردی بود که به درجه استادی رسیده ، حکیم روزی به شاگر رو کرد و گفت بیا هر یک به تنهایی سمی بسازیم و به هم دیگر بدهیم تا ببینیم کدام یک جان سالم به در می برد ، استاد یکی از قوی ترین سم ها را ساخت و به شاگر داد شاگرد بلافاصله بادیدن سم ان راشناخت و و داروی ضدش را اورد ، سم را خورد وبلافاصله بعدش دارو را خورد و استفراغ کرد و بعد از چندین بار استفراغ حالت سم از بین رفت و مشکلی هم برایش پیش نیامد ،
نوبت شاگرد رسید ، شاگرد به چند نفر گفت که ابی در هاونگ بریزید و شروع کنید به کوبیدن ، استاد نزد شاگرد امد تا ببیند شاگر چه سمی برای او ساخته است ، استاد مشاهده کرد که چند نفر نشسته اند و هر کدام هاونگی در جلویشان و می کوبیند ، به فکر فرو رفت ، با خود گفت نکند سمی بسازد که من ان را نشناسم و بمیرم ، هر چند شاگرد من بوده ولی شاید از جایی دیگر هم چیزی یاد گرفته باشد و من بلد نباشم ، مدتی گذشت و سم اماده شد ، شاگرد سم را به استاد داد و استاد با خوردن ابی کوبیده شده جان داد ، چیزی که استاد را کشت اب نبود بلکه فکر مسمومش بود
و داستانی دیگر
گویند شاگردان خواستند استاد فردا به کلاس نیاید و کلاس تعطیل شود ، شاگردان هر یک در مسیری از مسیرهایی که استاد از ان عبور می کرد قرار گرفتند ، استاد به شاگرد اولی رسید ، شاگرد گفت استاد احساس می کنم حالتان بد است مشکلی پیش امده ، به شاگرد دومی رسید شاگرد گفت استاد چرا رنگتان پریده و صورتتان عین گچ شده ، و هر یک از شاگردان این چنین مطالبی را به استاد گفتند تا این که استاد وقتی به خانه رسید واقعا باورش شده بود که مریض است و تصمیم گرفت تا فردا را مرخصی بگیرد تا مریضیش بهبود بیابد
و داستانی دیگر
یکی از پزشکان نقل می کرد که مریضی نزد من امد ولی وضعش چنان خراب بود که از ان قطع امید کرده بودم ، او می گوید تصمیم گرفتم دارویی دروغینی بنویسم و به مریض امید بدهم که این ها را بخورد که امید بهبودی هست ، چند وقت از ان قضیه گذشته بود که همان مریض به مطب من مراجعه کرد و در کمال ناباوری مریضی که امیدی به ان نبود با همان داروهای دروغین رو به بهبودی رفته بود ،
ادامه دارد............
- مزاج شناسی
- ۳۲۱